تبليغاتX
خریتهای یه دختر آبانی

خریتهای یه دختر آبانی

خاطره های ناگفته ی کسی که مثل هیچ کس نیست...
دوست جونای با معرفت گلم اینجا به علت لو رفتن تعطیله !

هرکس لینک وبلاگ جدیدو خواست برام کامنت بزاره بهش لینک بدم

۳ سال باهم بودیم ... همتونو دوست دارم


+ تاریخ پنجشنبه 28 آبان1388 | ساعت4:55 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



شنبه تولدمه و من... 

از دیشب داره بارون میاد


آسمون هیچ وقت تولد من یادش نمی ره و کادومو برام می فرسته

وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی

که دوستت دارن

هیچ حس خاص قشنگی ندارم

برناممون افتاد واسه فردا اما ... بازم حس خاص قشنگی ندارم

یه جورایی شبیه کسیم که داره جون می ده... یه جورایی هم دیوونه شدم! رو هم رفته اینجوریاس دیگه.

 نیا که نبینی... چه زحمتیه بیخود؟


+ تاریخ چهارشنبه 6 آبان1388 | ساعت3:53 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



شیلا شاهد همه ی غصه های امشبمه. باهام بود و دید چه جوری شکستم.

امشب فهمیدم میلاد منو نمی خواست... برای همین رفت.

مهرداد گفت :"میلاد اصلا دنبال بهانه بوده واسه رفتن."

از مهرداد کمک خواسته چون دلش نمی اومده همینجوری ولم کنه. مهردادم این بهونه رو دستش داده. راجع به رابطمون یه چیزایی بهش گفته که همه چیزو خراب کرده.

گفت:"میلاد اصلا با کسی دوست نمیشه. با توام که شد پشیمون شد و می خواست به هم بزنه."

گفت که میلاد یه روانیه!

دیگه نمی خوام راجع به میلاد بنویسم. همه اونایی که از قبل وبلاگو می خوندن بقیشو می دونن. فقط نمی دونستن چرا به هم زدیم که اونم دیگه می دونن.

حالم ازش به هم می خوره . فکر می کنم مهردادو بیخودی از دست دادم... میلاد لیاقت عشق پاک منو نداشت. کاش با مهرداد می موندم.

امشب بهم گفت :" تو منو پیچوندی و رفتی با میلاد دوست شدی."

امشب خیلی چیزا روشن شد. تکلیفم با خودم معلوم شد.

دیگه دل نمی بندم. دیگه به کسی اینهمه بها نمی دم.

کاش فرشته ای که اومده توی زندگیم واقعا یه فرشته باشه. نه دیوی که نقاب فرشته ها رو زده...


يادم آيد ، تو به من گفتي:

 

از اين عشق حذر كن

 

لحظه ‌ای چند بر اين آب نظر كن،


آب ، آيينه عشق گذران است،


تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،


باش فردا ، كه دلت با دگران است

 

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟


ندانم


سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،


نتوانم!

 

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد،


چون كبوتر ، لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت


مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،


ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه كشيدم.


نگسستم ، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب‌هاي دگر هم،


نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،


نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو ، اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


+ تاریخ دوشنبه 20 مهر1388 | ساعت6:50 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



1 - یه فرشته پا گذاشته توی زندگیم...

2 - به قول "شازده کوچولو" : "همیشه یه پای قضیه می لنگه."


اواخر مهر بود. یه هفته همدیگرو ندیدیم. اما من مطمئن بودم جز من با هیچکس نیست. شک نداشتم بهش . حتی 1 %

جمعه ی هفته ی بعدش قرار شد من و الهام و میترا باهم بریم پیششون. تجریش قرار گذاشتیم چون قبلش می خواستیم بریم تندیس پالتو ببینیم. قرار شد اونا ساعت 6 بیان دنبالمون. اما دقیقا یک ساعت دیر اومدن. کلی هممون قاطی کرده بودیم.

از یه طرفم صبحش بهم گفته بود که مهرداد اینا همه می خوان اکیپی از ظهر برن فشم. منم همش فکر می کردم که میلادم رفته! هرچی هم می خواستم به روی خودم نیارم نمی شد. تا اینکه دیگه نتونستم صبر کنم و زنگ زدم خونشون. مامانش گوشیو برداشت و گفت رفته پیش مهرشاد.

ساعت 7 بود که اومدن. بعدم مهرشاد مثل همیشه تقصیرارو انداخت گردن میلاد که میلاد هی می گفته صبر کن موهامو درست کنم و طولش داده!

 زنگ زدن به بهزاد قرار شد هممون بریم خونه ی اون. اما ترافیک بود خیلی شلوغ بود. خونه ی بهزاد مینی سیتی بود. مامان میترا هی زنگ می زد اعصاب هممون رو ریخته بود به هم. ساعت 8 اینا رسیدیم اونجا!

کلی توی سر و کله ی هم زدیم تا اینکه مهرشاد الهامو برد توی آشپزخونه که باهاش صحبت کنه! (حالا من نمی دونم این همه جا چرا توی آشپزخونه) میلادم دست منو گرفت برد یه سمت دیگه گفت بزار بهزاد و میترا راحت باشن.

رفتیم جدا نشستیم کلی باهم لاو ترکوندیم! الهام اینا اومدن بیرون و مارو دیدن هی خندیدن. اما نه من نه میلاد محل نزاشتیم. هنوزم داشتیم قربون صدقه ی هم می رفتیم...

مهرشاد خیلی خوشحال بود. اصلا با اون مهرشادی که رفته بود توی آشپزخونه زمین تا آسمون فرق داشت. اما الهام نه. یه جوری بود. انگار یه چیزی داشت اذیتش می کرد.

خیلی دیر شده بود. ما هر 3 تامون خونمون سعادت آباد بود. از مینی سیتی تا سعادت آبادم که یه روز راهه! بهزادم گیر داده بود که با ما بیاد. واسه همین 2 تا ماشین شدیم. میترا ترجیح داد بیاد پیش من و میلاد.

 توی راه یه عالمه خوش گذشت چون هی اونا از ما عقب می افتادن و به زور می خواستن بزنن جلو! میترام هی می زد به میلاد که تند تر بره و نزاره اونا برسن بهمون!

همه چیز خوب بود تا اینکه مهرداد sms داد. بازم م س ت بود. همیشه وقتی حالش اینجوری بود یاد من می افتاد. نمی دونستم باید به میلاد بگم یا نه. اما ترجیح دادم که نگم. صبر کردم تا رسیدیم خونه و میلاد اینا رفتن. بعد جوابشو دادم.

با پویا و علی و بقیه ی بچه ها و چند تا دختر رفته بودن فشم. بهم زنگ زد. گوشی رو برداشتم ... و این اولین اشتباه بزرگم توی رابطم با میلاد بود...


* "خودم" عزیز , شاید از نظر تو اینجوری باشه. اما تو اولین کسی هستی که راجع به من اینجوری فکر کردی. من کمبود محبت ندارم. فقط زیادی احساساتیم. زود دل می بندم. مخصوصا به کسی که بهم محبت کنه و بگه دوستم داره. فکر می کنم خیلیا مشکل منو دارن. باید باهاش کنار اومد. زیاد سخت نیست. فقط باید به روی خودت نیاری...

*"یه بنده خدا" ممنونم از اطلاعاتت. بعضیا ذاتا" (از جمله فاطمه ذ) اعتماد به نفس کاذب دارن . البته علی هم از این قاعده مستثنی نبود. گفتی علی فوق قبول شده اونم با رتبه 1 رقمی. خوب این از علی بعید نبود چون اون موقع که ما "اصول حسابداری (1)" می خوندیم اون "حسابداری میانه" می خوند! فقط نمی دونم واقعا" جواب دل شکستن و اون همه دروغ و 2 رویی اینه؟  مثل اینکه خدا هوای اینجور آدمارو بیشتر داره!

*"روناک" عزیزم من وقتی میلادو داشتم , واقعا" خوشبخت بودم. خوشبخت به معنای واقعی کلمه. الانو نمی دونم. راستش هنوز مطمئن نیستم...


+ تاریخ شنبه 18 مهر1388 | ساعت2:44 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



* این ماجراها همه مال پارسال دقیقا" همین موقعهاست...

* "یه بنده خدا" که برام کامنت گذاشتی و نوشتی توی دانشگاه من بودی و همرو میشناسی , نمی خوام بدونم کی هستی. فقط برام بنویس دختری یا پسر... و اینم بگو که نسترن و علی هنوز باهم هستن یا نه؟


رفتیم صوفی. خیلی مهربون شده بود. یه لحظه هم دستمو ول نمی کرد. گفتم:"میلاد ... راجع به اون قضیه..."

گفت:"فراموشش کن. من فراموشش کردم. تو هم دیگه راجبش حرف نزن."

گفتم:"ببخشید.قول می دم دیگه تکرار نشه"

گفت:" می دونم عزیزم. بی خیالش"

دستمو محکم گرفته بود. اونقدر بهم چسبیده بود که بچه هایی که می اومدن تو و آشنا بودن هم جرئت نداشتن حتی سلام کنن. فقط نگاه می کردن. من خندم گرفته بود چون همشون بچه پررو بودن و عجیب بود که اصلا آشناییشون رو بروز نمی دادن.

دستمو انداختم دور کمرش... عاشق هیکلش بودم چون دستم می رسید به دور کمرش. همیشه بهش می گفتم :"خیلی هیکلتو دوست دارم چون قشنگ توی بغلم جا می شی"

اونم می خندید می گفتم:" منم عاشقتم باربیِ من"

گفت:"بریم یه کم بچرخیم بعد من تورو برسونم باید برم باشگاه دنبال داداشم"

اومدیم بیرون. خوردیم به ترافیک. جمعه عصر بود. خیلی شلوغ بود. توی ماشینم باز دستمو گرفته بود. هر چند دقیقه یه بارم بر می گشت بی مقدمه می گفت:"بوسم کن!" بعدم می گفت:"عاشق بوساتم . بوسات دیوونم می کنه"

کادوشو بهش دادم. باز کرد کلی ذوق کرد. یه میمون پشمالوی سبز بود با دستای دراز که روی صورتش جای رژ لب بود! همش بوسش می کرد می گفت:"این جای لب توئه روی صورتش مونده!"

منم گفتم:"پس خودشم تویی!"

گفت:"نه این پسرمونه اما خوب ... به باباش رفته"

نشوندش روی صندلی عقب. چند دقیقه یه بار می گت:"واااای خیلی خوشگله ..."

آهنگ My love was you رو گذاشت. دیگه هر دومون ساکت شدیم و هیچی نمی گفتیم. فقط دست همدیگرو محکم گرفته بودیم...

رسیدیم سر کوچه ی ما. پیشونیم رو بوسید و گفت:"مواظب خودت باش عشقم"

پیاده شدم. میمونه رو از رو صندلی عقب برداشت نشوند روی صندلی جلو و کمربندشو بست. بعد منو صدا کرد که ببینم. جفتمون زدیم زیر خنده.  براش دست تکون دادم و از دور براش بوس فرستادم...

آری... آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین "دوست داشتن" زیباست...


+ تاریخ پنجشنبه 16 مهر1388 | ساعت3:28 قبل از ظهر | نویسنده PeG |



فرداش جمعه بود. کلی بهش اصرار کردم که بیاد بریم بیرون. چون بدون ماشین نمی اومد و مهرشادم که با الهام قهر بود. انقدر گفتم تا قبول کرد. بهم گفت برم تجریش. منم برام مهم نبود که دور باشه یا نزدیک انقدر دلم تنگ شده بود که تا قله ی قافم می رفتم.

توی راه که بودم زنگ زد گفت یه نیم ساعت دیرتر میاد. منم وقتی رسیدم رفتم قائم براش یه کادوی خوشگل خریدم. اومدم جای همیشگی جلوی هیوا وایسادم. دوباره زنگ زد. گفت:"کجایی؟"

 گفتم:"جلوی هیوا"

گفت:"بیا اینور خیابون جلوی آیس پک . من نمی تونم وایسم اینجا پلیس وایساده"

رفتم جلو آیس پک اما هرچی نگاه می کردم نمی دیدمش. یه BMW وایساده بود هی بوق می زد. منم هم گرمم شده بود هم عصبانی بودم از اینکه میلادو پیدا نمی کنم .هی داشتم سعی می کردم بگیرمش اما آنتن نمی داد. حسابی کفری شده بودم. یارو هم گیر 3 پیچ داده بود نمی رفت.

یارو یه بوق طولانی زد یه جوری که انگار خیلی عصبانی بود. برگشتم بگم:"آقا بیا برو مگه من سر راه تورو گرفتم که هی بوق می زنی؟" که یهو دیدم میلاده! خشکم زده بود. سرشو آورد جلو با خنده گفت:"چرا ماتت برده بیا دیگه الان جریمه می شم"

رفتم سوار شدم. از یه طرف می خواستم معمولی برخورد کنم فکر نکنه زیاد جا خوردم اما از یه طرفم خوب جا خورده بودم دیگه. نمی تونستم نشون ندم. اما خدایی خیلی سخته وانمود کردن به چیزی که نیستی...

گفت:"خیلی وقت بود وایساده بودی عشقم؟"

با صدایی که سعی می کردم خیلی عادی جلوه کنه گفتم:"نه... ماشین از کجا آوردی؟"

گفت:"دزدیدم"

گفتم:"اه چقدر لوسی. جدی دارم می گم."

خندید.گفت:"دارم می گم دیگه. دزدیدم."

الهام زنگ زد. گفت:"گوشیو بده به میلاد می خوام ببینم با مهرشاد حرف زد با نه." (اه خروس بی محل)

گوشیو دادم به میلاد. میلاد کنار خیابون پارک کرد و شروع کرد حرف زدن. من هیچی نمی گفتم فقط داشتم به حرفای مهرداد فکر می کردم و اینکه از این به بعد چی میشه. حرفاشون که تموم شد میلاد گفت:"با مهرشاد حرف زدم. گفت الهام خیلی دختر خوبیه. پاکه .من نمی خوام خرابش کنم.واسه همین می خوام باهاش معمولی باشم از این به بعد."

 گفتم:"یعنی نمی تونه با الهام دوست باشه اما خرابش نکنه؟!"

گفت:"نه دیگه...مهرشاد خیلی پسر خوبیه اما یه مشکل داره...زیادی هاته!" بعدم خندید.

یادم نیست کجا رفتیم و کدوم خیابون بودیم که نگه داشت که بنزین بزنه.

پیاده شد رفت. Sms دادم به الهام گفتم:"الهام باورت می شه؟ همه حرفای مهرداد راست بود"

گفت:"نه! دروغ می گی! الان کجاست؟"

گفتم:"رفته بنزین بزنه"

گفت:"خوش اخلاقه؟"

که دیدم میلاد اومد. سریع  sent messages رو پاک کردم و  گوشیمو قایم کردم .گفت:"با کی بودی؟"

گفتم:"الهامه."

گفت:"ببینم"

گفتم:"داشت می پرسید که بعد از اون قضیه تو خوش اخلاقی یا نه؟"

گفت:"ببینم" و گوشیمو گرفت. شانس آوردم که فقط sms های الهام بود و مال خودمو پاک کردم. نگام کرد گفت:"خوش اخلاقم آره؟ یه خوش اخلاقی نشونت بدم که کیف کنی! بدو همینجا ماچم کن"

خندیدم. یه کم آرومتر بودم اما هنوزم نمی دونم چرا یه جوری بودم. محکم ماچش کردم. گفت:"عاشقتم"

گفتم:"من می میرم برات" یهو چشمش افتاد به بسته ای وقتی سوار شده بودم گذاشتم روی صندلی عقب. ذوق کرد گفت:"مال منه؟"

گفتم:"نه...حالا بعدا می گم"

از این اخلاقش خوشم می اومد که به یه چیزی پیله نمی کرد. گفت:"باشه گلم"...


+ تاریخ چهارشنبه 8 مهر1388 | ساعت1:43 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



می بینم که مهسا دوباره اومده پیشم . تصمیم گرفته دیگه بی معرفت نشه و قول داده که داستانای قبلی باز تکرار نشن ! (مهسا از طرف خودم گفتما توام به همه الکی بگو قول دادی)

من سرما خوردم در حد مرگ. دیشب همه مشکوک شده بودن که آنفلوانزای خوکی گرفتم چون تب و دل درد شدید داشتم. شب کلی شیلا جونم دلداریم داد و نویدم تند تند زنگ می زد هی می گفت برو دکتر (نوید پسرمه تازه به فرزندی قبولش کردم.گفتم من که نمی خوام هیچوقت ازدواج کنم یه پسر داشته باشم خوب)

الان حالم بهتره. اما هنوز دلم درد می کنه. 4 شنبه انتخاب واحده و شنبه هم کلاسا شروع می شه. کلی نگران بودم تا 4 شنبه حالم خوب نشه چون اگه نتونم برم می میرم! (شیلا دلیلشو می دونه) واییییییییی یه هفتست شیلا رو ندیدم دارم دق می کنم...


امروز نمی خوام از گذشته ها بگم فقط به یه بازی ! (آخه اینم شد بازی؟) دعوتم کردن اومدم انجامش بدم :

1 – بهترین فیلمی که تا الان دیدم : بر باد رفته

2 – بهترین دوستم : شیلا

3 – بهترین درسی که توی دانشگاه خوندم و خیلی دوسش دارم : من از هرچی درسه متنفرم اما خوب... مبانی کامپیوتر !

4 – سمج ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم : بابام !

5 – وحشتناک ترین صحنه عمرم : اون شبی که با مهرداد از مهمونی اومدیم بیرون داشت بهم ماشین می زد!

6 - بهترین سفری که رفتم : کیش با ماندانا

7 – خوشمزه ترین غذا که عاشقشم : لازانیا

8 – خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم : کیاوش

9 – بی مزه ترین غذایی که تا حالا خوردم : فسنجون ( من نمی دونم کجای این غذا خوشمزست؟)

10 – باحال ترین فرد تو اقوام : پسر دایی مامانم (رضا) که 2 ساله رفته آمریکا

11 – شیرین ترین روز عمرم : جشن تولدم که پارسال بود : 5 شنبه  9 / 8 / 87

12 – ورزش مورد علاقم : به دلیل تنبلی بیش از حد ورزش تعطیل فقط گاهی دوچرخه سواری

13 – تاثیر گذار ترین فرد توی زندگیم : شوهر خالم

14 – خواننده مورد علاقم : Enrique

15 – بازیگر مرد مورد علاقم : بهرام رادان

16 – بازیگر زن مورد علاقم :  هیچکدوم

17 – مسخره ترین ورزش از نگاه خودم : همه ی ورزشای رزمی !

18 – گران ترین کادویی که برای دیگران خریدم : (فضولی؟) گوشی واسه رامین

19 – کادوی مورد علاقم : ساعت

20 – تلخ ترین خاطره عمرم : عمل مامانم

من نمی دونم کیو به این بازی ! دعوت کنم. آخه بعضیا قبلا این بازی ! رو انجام دادن که من خبر ندارم...

از کامنتای "سی سی" خیلی خوشم میاد اصلا به خاطر اون جو گرفته تند تند آپ می کنم!


+ تاریخ یکشنبه 5 مهر1388 | ساعت1:56 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



اون موقع مهرشاد هیچی نگفت. منم خودمو الکی گول می زدم که : شاید مهرشاد به میلاد چیزی نگه!  اما فردا صبحش که دیدم رفتار میلاد عوض شده و حتی واسه شبش که نامزدی داداش مهرشاد بود به من نگفت که برم , فهمیدم یه خبرایی هست. قبل از اینکه بره نامزدی باهم حرف زدیم. نمی دونم چرا اصلا دلم نمی خواست بره. باز گیر دادم. انقدر گیر دادم تا عصبانی شد و قضیه دیروز رو به روم آورد.

خجالت می کشیدم چیزی بگم. با یه حالت بدی بهم گفت:" هه , اُتو زدین ؟!"

 وااااااااایی خیلی حس بدی بود. نمی دونستم چی باید بگم. زبونم کوتاه بود.

گفتم:"به خدا من و الهام یه کلمه هم حرف نزدیم فقط میترا..."

نزاشت حرف بزنم. گفت :" داری عذر بدتر از گناه میاری." راست می گفت. همیشه می گفت:"توضیحا همشون یه جورر دروغن.آدما توضیح می دن واسه اینکه وقت داشته باشن فکر کنن و یه دروغی سر هم کنن که طرفو بپیچونن.

از طرفی روز اول دوستیمون قرار گذاشته بودیم وقتی تو یه موضوعی حق با طرف مقابله الکی هی توضیح ندیم. من دیگه چی می تونستم بگم؟

ناراحت بود.خیلی.اما نمی خواست به روی خودش بیاره.

گفتم:"فردا میام می بینمت"

گفت:"نمی خواد.فعلا نمی خوام ببینمت."

حاضر بودم بمیرم اما این حرفو نشنوم. اگه یه روز نمی دیدمش دیوونه می شدم چه برسه بخوام چند روز نبینمش. خوب می دونست چه جوری باید تنبیهم کنه.

گفتم:"میلاد ببخشید"

 گفت:" نمی دونم اگر من و مهرشاد دختر سوار می کردیم چه کار می کردی؟"

راست می گفت. فرقیم نداشت. تو دلم همش به میترا فحش می دادم.بازم عذر بدتر از گناه! اون که دست و پامونو نگرفت به زور سوارمون کنه خودمون خواستیم...

 رفت نامزدی گفت تموم شد زنگ می زنم. دل تو دلم نبود. کلی واسه این مهمونی با الهام نقشه کشیده بودیم. وقتی شب الهام زنگ زد و گفت که مهرشاد از دیروز تا الان نه جواب تلفن می ده نه sms , یه کم امیدوار شدم. باز جای شکرش باقی بود که میلاد خودش زنگ می زد و اهل قهر نبود.

میلاد از نامزدی اومد و زنگ زد.ساعت تقریبا 3 بود. م س ت بود . یه کم زیاده روی کرده بود.می دونستم وقتی حالش اینجوریه نباید زیاد حرف بزنم باهاش. گفتم :"برو بخواب فردا می حرفیم."

تا فرداش ساعت 12 خبری ازش نبود.می ترسیدم بلایی که سر الهام اومد سرم بیاد. وقتی زنگ زدم خونشون و مامانش گفت هنوز خوابه , خیالم راحت شد. 2 روز بود که مهرشاد جواب الهامو نداده بود.

الهام بهش وابسته شده بود. نباید می شد. میلاد همیشه می گفت:"به الهام بگو به مهرشاد دل نبنده"

اما من دلم نمیومد شادیشو خراب کنم.واسه همین نمی گفتم. تا اینکه شب سوم الهام توی خواب نفسش گرفته بود و کارش به بیمارستان کشیده بود... من فردا صبحش فهمیدم و رفتم دیدنش. هی گفت :"به میلاد زنگ بزن من باهاش حرف بزنم."

زنگ زدم به میلاد. الهام باهاش حرف زد.میلاد قول داد که با مهرشاد صحبت کنه...


+ تاریخ جمعه 3 مهر1388 | ساعت6:4 بعد از ظهر | نویسنده PeG |



چند روز گذشت. رفتیم بیرون...4 نفری. از وقتی مهرداد بهم اون چیزارو گفت اصلا به کل قاطی کرده بودم. نمی دونستم چه جوری باید رفتار کنم. سر در گم بودم. الهام می گفت:"باهاش به هم بزن چون دیگه نمی تونین باهم آینده ای داشته باشین"

اما من نمی تونستم حتی تصورشو بکنم که بخوام باهاش نباشم. هی الکی گیر می دادم می رفتم رو اعصابش. دوست داشتم بهش بگم. می ترسیدم مهرداد خودش بهش گفته باشه... اما جرئت ریسکو نداشتم.

جلوی بستنی برلیان بودیم.نمی دونم چی شد یهو بیخودی بحثمون شد. گفتم:"تو عوض شدی میلاد دیگه مثل اون اوایل نیستی!"

گفت:"من همونم فرقی نکردم"

گفتم:"نیستی.ما باهم اینجوری نبودیم.اینجوری رفتار نمی کردیم"

خودمم نمی دونستم چی میگم. میلاد فرقی نکرده بود.فقط تصور من ازش عوض شده بود. این من بودم که تغییر کرده بودم نه اون. نا خواسته داشتم همه چیزو خراب می کردم. گفتم:"تو از من خسته شدی"

گفت:"چرت نگو.من از تو خسته نمی شم"

گفتم:"می خوای به هم بزنیم؟!"

نگام کرد. باورش نمی شد که من همچین حرفیو زده باشم.گفت:"امشب یه چیزیت می شه ها!"

بغض گلومو گرفته بود.خیلی سعی کردم گریه نکنم. گفتم:"بسه دیگه این بحثو تموم کن.اه اصلا همش تقصیر منه"

بوسم کرد... شب بهم زنگ زد. خیلی خوش اخلاق شده بود. بعد از چند روز باز موقع خداحافظی با اون لحن مخصوص همیشگیش گفت:"عاشقتم" وقتی قطع کرد پر از انرژی بودم...

صبح که بیدار شدم دیدم sms داده:"سلام عرض شد به عشق خودم" کلی ذوق کردم. احساس می کردم بیشتر از هرکسی توی این دنیا دوسش دارم و هیچکس و هیچ چیزی نمی تونه جدامون کنه!...

چند وقت بعدش میترا و الهام اومدن خونمون که بریم استخر. جمعه بود.هرچی وایسادیم ماشین نبود. تا اینکه یه زانتیا وایساد.2 نفر توش بودن. گفتن که مسیرشون شهرکه ما هم می خواستیم بریم ایران زمین ... میترا بدون اینکه چیزی بگه سوار شد و ما هم پشت سرش ... من و الهام انگار سوار تاکسی شدیم.یه کلمه هم حرف نزدیم اما میترا خیلی چرت و پرت گفت.

وقتی رسیدیم اونی که پشت فرمون بود به میترا گفت:"میشه گوشیت رو بدی عکس بک گراندش رو ببینم؟"

گوشی میترا رو که گرفت واسه گوشی خودش missed call انداخت که شماره میترا رو برداره... میترا عصبانی شد و گوشیشو از دست پسره کشید.

بعد از استخر با میلاد و مهرشاد قرار داشتیم. پسره هی به گوشی میترا زنگ می زد میترام که کلافه شده بود بدون اینکه فکر کنه گوشیو داد به مهرشاد که پسررو بپیچونه. اون احمقم همه چیزو به مهرشاد گفته بود! ...


*ازم پرسیده بودن رامین رو بیشتر دوست داشتم یا میلادو...! میلاد وقتی اومد توی زندگی من قرار بود جای رامین رو بگیره. اما میلاد خیلی بالاتر از اونی بود که بخواد جای آدم پستی مثه رامین رو بگیره. من فقط میلادو دوست نداشتم.می پرستیدمش.هنوزم می پرستم.

*چند روز پیش شیلا خونمون بود.زنگ زدیم به رامین!گوشی رو speaker  بود... هنوزم همون عوضی هست که بود. هیچ فرقی نکرده.تا 2 روز صداش و حرف زدنش رو مخم بود. اما از چشمم افتاد و همه ی حسی که بهش داشتم تبدیل شد به نفرت... شیلا ازت ممنونم.


+ تاریخ پنجشنبه 2 مهر1388 | ساعت0:19 قبل از ظهر | نویسنده PeG |



20 شهریور بود.مهرداد بهم زنگ زد.باهم بحثمون شد. یهو عصبانی شد.گفت:"پگاه تو می دونی با کدوم میلاد دوست شدی؟" ...

به همین راحتی ... بعد از 3 ماه من فهمیدم میلاد من , همون میلاده که همیشه فقط حرفشو شنیده بودم... اول باور نکردم.شاید نمی خواستم باور کنم.آرزو می کردم دروغ باشه. با مهرداد بحث کردم. ازش سوال کردم.دیگه قاطی کرده بود. گفت:"یعنی من نمی دونم کدوم دوستم با تو دوسته؟!" دیدم حق با مهرداده. داشتم دیوونه می شدم.

لعنت به هرچی پوله...همین پول باعث شد من و رامین دعواهامون شروع بشه و کار به جدایی بکشه.

 مهرداد گفت:"میلاد بهت دروغ نگفته.فقط واقعیت رو نگفته.این اسمش دروغ نیست.پنهان کاریه!" ...

باهم قرار داشتیم. ساعت 4 گفت با مهرشاد میریم میدون آرژانتین. الهام اومد پیشم. من حمام بودم.اومدم دیدم 8 تا missed call  از میلاد دارم. عصبانی بود که مگه باهم قرار نداشتیم پس چرا جواب نمی دم. من باهاش نه دعوا کردم نه بد حرف زدم.دوست نداشتم اگر یه روز فهمید که من می دونستم کیه فکر کنه به خاطر پولش می خواستمش. وقتی دیدم اونم داره خوش اخلاق و خوب حرف می زنه مهربون تر شدم.

نمی دونستم میلادی که تا دیشبش فکر می کردم مثل خودمه , از جنس خودمه , حالا توی زندگیم چه نقشی داره...

رفتیم بیرون. وقتی سوار شدیم باز برگشت دستامو گرفت و کشید جلو.دستامو دور گردنش حلقه کرد و محکم گرفتشون. دستام روی لباش بود. آروم با دستای خودش نوازششون می کرد و با لباش بوسشون می کرد. من سرمو تکیه داده بودم به پشتی صندلی و به حرفای مهرداد فکر می کردم.

دوست داشتم زمان وایسه و هیچوقت مجبور نشیم بریم خونه.

همش به مهرشاد می گفت:"نگه دار می خوام برم عقب پیش عشقم بشینم" اونم اذیتمون می کرد نگه نمی داشت. داشتم واسه یه لحظه بغل کردنش پر پر می زدم.

الهام رو که رسوندیم خونه از فرصت استفاده کرد پرید اومد عقب.دستاشو باز کرد گفت:"بپر بغلم که مردم از دوری بوسات" پریدم بغلش.محکم بغلش کردم و همه صورتشو تند تند بوس می کردم. اونم چشماشو بسته بود همه جای صورتمو بوس می کرد. مهرشاد از توی آیینه نگاه می کرد بلند بلند می خندید.

سرمو گذاشت روی شونش. کلی آروم شدم. دیگه به هیچی فکر نکردم جز خودم.جز خودش. میلاد هرکی بود و هرچی بود مهم نبود.مهم این بود که اون موقع مال من بود...


اگه کم می نویسم چون یادآوری خاطراتم با میلاد گاهی می رسه به تا صبح گریه کردن

اگه کامنتارو جواب نمی دم چون دیگه زیاد نت نمیام.اما نمی دونم چرا کامنتا کم شدن...!

این روزا رفیق تنهاییام شده آهنگ " تقدیر" شادمهر...

*بهترین جای جهان

یعنی با تو

برهنه

گم درمیان انبوه ملحفه ها

و شکست نور در برابر طرح اندامت

از: عشق سوم


+ تاریخ دوشنبه 30 شهریور1388 | ساعت3:16 بعد از ظهر | نویسنده PeG |